الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )
117
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
رساند به آن حضرت گفتم : « يا رسول اللّه ! امروز ديدم چيزى را انجام دادى كه قبلا نديدهام انجام داده باشى ؟ » . ( 1 ) حضرت فرمود : « جبرئيل نزد من آمد و به من خبر داد كه پسرم كشته مىشود » . گفتم : « پس در اين صورت به من نشان بده و او خاكى سرخ رنگ برايم آورد » « 1 » . ( 2 ) 6 - « ابن عباس » روايت كرده : حسين در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود ، پس جبرئيل گفت : آيا او را دوست دارى ؟ فرمود : « چگونه او را دوست نداشته باشم در حالى كه وى ميوهء دل من است ؟ » . گفت : امت تو او را خواهند كشت ، آيا مىخواهى موضع قبر او را به تو نشان دهم ؟ پس مشتى گرفت و ناگهان خاك سرخ رنگى بود « 2 » . ( 3 ) 7 - « ابو امامه » روايت كرده : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به همسرانش فرمود : اين كودك را نگريانيد ( يعنى حسين را ) گفت : و آن روز ، روز ام سلمه بود ، پس جبرئيل فرود آمد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به درون خانه رفت و به ام سلمه فرمود : « نگذار كسى بر من وارد شود » . پس حسين آمد و هنگامى كه ديد پيامبر در خانه است ، خواست كه داخل شود ولى ام سلمه او را به آغوش گرفت و او را لالايى مىداد و آرام مىكرد . هنگامى كه گريهاش شديد شد ، وى را رها كرد ، پس داخل شد تا اينكه در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نشست . جبرئيل به پيامبر گفت : امت تو اين پسر تو را خواهند كشت . ( 4 ) حضرت فرمود : « او را مىكشند در حالى كه به من ايمان داشته باشند ؟ ! ! » .
--> ( 1 ) مجمع الزوائد 9 / 189 . ( 2 ) همان ، ص 191 .